زندگی در آمریکا

داشتم فکر می کردم اگر برگردم ایران هر روز مامان بابامو می بینم. هر روز می رم بربری می خرم سر کوچه میام با مامانم چای شیرین بربری می خوریم. هر چند روز یه بار با لادن می ریم بام تهران دنیا و آدما و طبیعت و ... آنالیز می کنیم. هر ماه خونه مامان بزرگم با دخترخاله پسرخاله ها از سر کول هم بالا می ریم و از خنده قل می خوریم. می رم سر یه کار بیزنسی که پول در آرم، عصرا می رم کیش درس می دم که یه لذتی هم برده باشم. 

این قدر این تصویر شیرینو گرم و دلچسبه که گاهی نفسمو بند می آره. با این وجود هنوز بین موندن و برگشتن، موندنو انتخاب می کنم. نمی دونم چرا! خیلی چیزا هست که می تونه دلیل موندنم باشه ولی هیچ کدوم با این تصویر برابری نمی کنه. 

شاید مهم ترین این دلایل این باشه که اینجا کارمو دوست دارم و از خودم خجالت نمی کشم. کسی بهم نمی گه چه جوری زندگی کنم و مردم سرشون به کار خودشونه. هیچ وقت دلیلی نداره دروغ بگم چون راست که می گم کارم راحت تر راه می افته. آدمها جور واجورن، احمق زیاده ولی مردم یاد گرفتن زندگی جمعی یعنی احترام به کسایی که کنار تو زندگی می کنن. و اگه یادشون بره همیشه پلیس هست که یادشون بندازه. نمی خوام وارد بحث فرهنگ ایرانی و دروغ و ریا و اهانت و "امر به معروف و نهی از منکر" و نقش بسیار زیبای پلیس ایران بشم. ولی کاش ایران و ایرانیها یه ذره بهتر بودن.

/ 8 نظر / 12 بازدید
نازنين

واااااااااااااااای تو تنها کسی هستی که آپدیتی. خیلی خوشحالم. خیلی خوشحالم. دلم تنگ شده بود برای یه آشنای قدیمی. معلومه این باد همچنان تلو تلو می‌خوره و تو همچنان باهاش می‌رقصی.

از سرزمینهای دور

امشب یه نفر دیگه هم داره میره...

آیینه

به دروغ و توهین و خیلی چیزای دیگه می شه عادت کرد یا لااقل تحملشون کرد ولی فرصت با پدر و مادر بودن و صبحانه خانوادگی خوردن و بغل کردن مادربزرگ معلوم نیست تا چند سال دیگه در اختیارت باشه...اگه نمی تونی کلا بیای سعی کن سه ماه یکبار سربزنی که حسرتی تو دلت نمونه

اصولاَ این پاراگراف اول خیلی شبیه چیزی نیست که تو همیشه دوست داشتی باشی!... همیشه دوست داشتی نصفه شب پاشی و بری مثلاَ توی پارک پشت خونه ات قدم بزنی... ولی هزار تا دلیل منطقی و غیرمنطقی جلوت رو میگرفت... حالا هر لحظه از شبانه روز که هوس کنی میتونی بری تا توی حلق جنگلهای ینگه دنیا و هر وقت هم دلت خواست برگردی... این همونی بود که دوست داشتی... یادته که! پ.ن. نمیدونم چرا همه وقتی میرن یاد نون بربری میفتن

سی

شقایق

یه چیز دیگه هم هست من دچارشم. وقتی آدم عادت می کنه به چند تا دنیا خیلی سخته انتخاب کردن. با آینه موافقم. اما مگه وقت می شه .. !

آرمان

بمون بابا. بمون که اوضاع درامه اینجا. بمون همونجا

آرمان

سلام. بیا وب جدیدم رو ببین : http://life-goes-on.blogfa.com ببین اینبار وبم رو خودم آدرس دادم بهت. تازه عمومیش کردما.